X
تبلیغات
نفس عمیق

نفس عمیق

بهار مبارک

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید ز تراب چون روم زیر تراب

گر بر سر خاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

پی نوشت: دیروز قسمت آخر وضعیت سفید پخش شد. امیر شیرین را غلتیده در خون در می یابد. امیر، خبر رفتن شهاب و سر امیر بر تیر چوبی، نوای سراج گلبرگ سرخ لاله ها بوی شهادت می دهد... و زمستان 62 فصیح...

+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 23:44  توسط نفس عمیق  | 

اسفند!

اسفند با نشاطی نیست. اسفندی در قامت اسفند ندارم. دارم نفس عمیق می کشم تا رد کنم... چشمم به جعبه ژل آنتی باکتریال فرش روی میز می افته چند هفته اس برای مامان خریدم اما هنوز به دستش نرسوندم. کاش آنتی باکتریال عشق داشتیم کاش آنتی باکتریال مغز داشتیم. کاش حالم خوب بود. عکس لیلای مهرجویی در قابی قرمز و مشکی روی صفحه دستکتاپم گذاشتم حالم به این در و بی پیکری و پیچیدگی لیلاست!

پی نوشت: زندگی مان را چون خانه ای برای کسی می سازیم و هنگامی که می توانیم او را سرانجام به آنجا ببریم، نمی آید و اینطور زندانی جایی می شویم که تنها برای او بود. مارسل پروست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 22:29  توسط نفس عمیق  | 

روزی که رفت از یاد...

اشباح عصبانی ام کرد و متروپل غمگینم کرد. عمر هنرمندمان کوتاه است! باورم نمی شد که فیلم متروپل در این حد بد باشد! هر کی گفت بده گفتم برم ببینم خودم چی حس می کنم! برا من که با سینمای کیمیایی عاشق سینما شدم دیدن فیلم متروپل سخت گذشت.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 23:4  توسط نفس عمیق  | 

اگر مرگ داد است بیداد چیست؟

کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن

که روزگار طبیب است و عافیت بیمار

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد

من ابلهانه گریزم در آبگینه حسار

آرزو می کنم جایی مثل بهشت وجود داشته باشد. آرزو می کنم معنی نیست شدن پس از مرگ این نیست شدنی نباشد که ما داریم تجربه اش می کنیم. دست کم این جوری جایشان از این که ما فکر می کنیم بهتر باید باشد. حیف شد خیلی حیف شد که دنیا موجودی چون مهتاب را از دست داد. به ضرر دنیا تمام شد نبودن آدمی با این همه شور زیستن و شوق بودن. دوستی دارم که گفت کاش مردن یک شکل دیگر بود مثلا وقتی آدم ها می خواستند بمیرند چمدان می بستند و دیگر فقط می رفتند نه اینکه بمیرند فقط می رفتند این جوری دل آدم بیشتر قرار می گرفت. آرزوی صبر می کنم برای خانواده و دوستان مهتاب عزیز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 23:55  توسط نفس عمیق  | 

ای روح در به در به خدا می سپارمت!

خواب های رنگ به رنگ پر از مرگ خواب های من رو پر کرده است! پر از جزییات! خواب ها مربوط به آدمهای بی ربط زندگیم که شاید دو سال یکبار در مراسمی از دور ببینم و حتی سری هم برای سلام براشون تکون ندم! خواب های پر از خبرهای بد. از شدت استرسی که در خواب بهم وارد شده دست چپم کمی بی حسه!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 11:57  توسط نفس عمیق  | 

دردم از یار است و درمان نیز هم...

پی نوشت: جزوه زبان را ورق می زنم. انتهای انتهای جلسات گوشه برگه با خط بد نوشتم دردم از یار است و درمان نیز هم نه می دونم که کی گفت و چی شد که این تیکه حافظ باقی ماند روی کاغذ. ما هر لحظه را که می گذرانیم تکه ای از زندگی را در گوشه ای جای می گذاریم و بقیه اش را به دنبال می کشیم!!!

دردم از یار است و درمان نیز همدل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسنیار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ماعهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخنگفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصلبگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوستگفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهانبلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیاربلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق استو آصف ملک سلیمان نیز هم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 22:17  توسط نفس عمیق  | 

صبا اگر گذری افتدت بکشور دوست/ بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1392ساعت 17:20  توسط نفس عمیق  | 

مزه ی حال!

بعضی حال ها هست که نوشتنی نیست تعریف کردنی نیست یه چیز مثل مزه کردن زیر زبونه یه چیزیه که با ذهنت مزه مزه اش کنی باهاش حال کنی باهاش زندگی کنی من عاشق این حال ها هستم.

امروز یه جمله ای گفتم که ذهن خودم رو مشغول کرد گرایشات و علائق هر کدوم چراغ هایی تو وجود آدم هستند که اگه بهشون توجهی نکنی با گذر عمر رو به خاموشی می روند و انگیزه های توجه بهشان ته می کشند. حتی شاید گاهی توجه به این علائق هم موجب خاموشی چراغ نشه بلکه زورمون به روشن نگه داشتنشون نرسه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 23:2  توسط نفس عمیق  | 

ز هر خون دلی سروی قد افراشت

سعید امینی درگذشت این تیتر خبری بود که وسط کار ساعت دوازده دوشنبه روزی از کافه سینما دیدم. همکارام داشتن عکس های عقد یکی از بچه ها رو می دیدند و نظر می دادند پشت میز خشک شدم ها؟؟؟ کامران آقا موبلنده؟ یلدا اس ام اس زده سعید آقا موبلنده مُرد!!! این کامران برای ما شد یک آقا موبلنده که باهاش تو دانشکده ماجرایی داشتیم. وقتی که نفس عمیق رو دیدم انگار یک بخشی از خودم رو توی فیلم دیدم بخشی که به تموم روحم رسوخ کرده بود و ولم نمی کرد هر روز من رو بیشتر در بر می گرفت یه حسی که از توش همه چیز در می اومد احساس هوم لسی احساس تنهایی احساس خفگی و غربت احساس تمامی احساس تاریکی احساس پرتاب شدگی احساس گیر افتادن وسط هستی که نمی تونستی خودت رو وسط پیدا کنی... هر روز غروب آخرین نفر ساعت هفت شب از دانشکده می زدیم بیرون دیگه به زور از کتابخونه بیرونمون می کردن یه شب نشستیم به حرف زدن اومدیم بیرون جلو در دانشکده وقتی سر کوچه حق طلب وایستاده بودم احساس کردم که آسمون در فاصله یک سانتیمتری بالای سر من قرار گرفته این مفهوم را زیستم که گویی آسمان بر سرم خراب شد! نمی دونم هیچ چیز شفاف تر و سرراست تر از نفس عمیق نتوانست روح حیران مان را روایت کند... فیلم رو خیلی دیدم شاید پنجاه بار! باهاش زندگی کردم این قدر زندگی کردم تا تونستم از تو پیله زندگی سر بیرون بیارم... دلم از دست مرگ پُره... زندگی من در سال حدودای 83 به بعد چند تا قهرمان داشت که من مدتها با آنها زندگی می کردم کامران نفس عمیق، ژاک تیبو خانواده تیبو، کسری کله اسب یه حسی از اینا گرفتم که باهاشون زندگی کردم.

پارسال که شهبازی رو سر فیلم دربند سینما فرهنگ دیدم از ذوقم دست و پام رو گم کرده بودم کم آدم پیدا می شه که من دست و پام رو براش گم کنم شهبازی کم کاری نکرده بود بهترین فیلم زندگی من رو خلق کرد. تجربه ای از نسلی را به تصویر کشید که هر روز در خلوت زندگی اش می کردم نتونستم از مرگ سعید امینی بنویسم تا به امروز. وقتی فیلم نفس عمیق رو دیدم احساس گیجی داشتم مگه میشه این قدر دقیق و درست؟ سعید امینی عزیز من هیچ وقت نتونستم تو را در شمایل زندگی روزمره ات تصور کنم با اینکه من خدای تصور کردن و تصویر ذهنی ساختن هستم. تو برای من کامران نفس عمیق بودی و هیچ وقت انگیزه نداشتم تو را از نزدیک ببینم تا بگم اه همین پسره که نفس عمیق رو بازی کرد. تو برای من در قاب نفس عمیق فرو رفته بودی با همه حرکات و سکنات و لحن و سکوت و غذا نخوردن اینکه هیچ چیز این هستی به هیچ چیزت نبود و این تهش بود این یک نوع بی توجهی به هر چیز که در جریانش می خواهد همه را با خود ببرد... منصور این سگه تشنه شه... کاش نمی مُردی پسر!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1392ساعت 14:39  توسط نفس عمیق  | 

خ و د ک ش ی

یک) نمی خوای کسی رو آزار بدی اما آزار می دی نمی خوای کسی از دستت برنجه اما حوصله نداری مواظب حرف زدنت باشی نمی خوای که ... هزار تا نخواستن را نمی خوای اما میشه و وقتی هم شروع به شدن می کنه دیگه از دست تو خارجه و هزار چیز رو می خوای اما راه به جایی نمی بره اینجاست که آدم حتی از خود زخم خورده بی سروسامانش در می ماند!

امروز داشت یادآوری می کرد که تمام نتوانستن های زندگی یعنی کشف نشدن ها و نرسیدن و نشدن های مورد نظر قربانی های زندگی ما هست که منشا درد ما می شوند!

شاید یک روز خودم رو با یه چاقو یا تیغ... یه شعر ترانه بود سال 86 بورس بود می گفت هرز می پرید من کشتمش... در فکر کشتن کشتمش... من او بد لعنتیو با اشک و لبخند کشتمش...

دو) وقتی که حالت گرفته می شه می افتی گوشه رینگ همه چیز عادی میشه وقتی نگاهت از فروغ می افته همه چیز عادی میشه وقتی قید زندگی رو با فکر خودکشی می زنی همه چیز عادی میشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 23:48  توسط نفس عمیق  | 

مطالب قدیمی‌تر