نفس عمیق

نقل است که یکی از او پرسید که: چگونه ای؟

گفت: چگونه بود حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر کسی به تخته ای مانند؟

گفت: صعب باشد.

گفت: حال من همچنان باشد.

ذکر حسن بصری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 20:35  توسط نفس عمیق  | 

گر زجنگ برگشتم مرد صد هزارم بین

متن نداریم فقط پی نوشت داریم.

پی نوشت یک) استاد سر جلسات فیلمنامه تسبیح دست می گیره به تمرکزش کمک می کنه امتحان کردم دیدم جواب می ده. تسبیح دست گرفتم و تو دلم شعر می خونم و دانه به دانه رد می کنم و به هیچ کس نگاه نمی کنم احساس می کنم دلم آروم گرفته. توی مترو همین که سر جام می شینم تسبیح رو توی مشتم می گیرم و می شمارم و تو فکر می رم و زیر لب می خونم... موقع خوابیدن تسبیح دست می گیرم تا خواب به سراغم بیاید و انگشتانم از حرکت بایستد حدفاصل خواب رفتن و بی حس شدن انگشتان یک هوشیاری خفیفی حاکم است که دوستش دارم.

پی نوشت دو) رفیق کیمیایی بازم حال و روز خوبی نداره باهاش قرار گذاشتم همون پلاتوی نزدیک سینما فلسطین. از پله هاش بالا می رفتیم گفت دختر چشم سفید این جا رو از کجا پیدا کردی؟ حالش از قیافه اش بهتر بود اما نه! هیچ چیز دنیا دیگه به هیچ چیزش نبود صبح ها تا بره سر کار ساعت 12 می رسه! بریده. بهش می گم متروپل بد بود! گفت جدی می گی؟ گفتم والله گفت جرم چطور بود؟ با تعجب نگاش کردم گفتم جرم خوب بود (دم دمای اکران جرم خونه یکی از بچه ها مهمون بودیم سر جماعت رو بردیم از بس از کیمیایی حرف زدیم.) گفت اه رئیس چطور بود؟ گفتم بد بود گفت حکم چی گفتم بابا خوب بود کد می دی؟ گفت پس متروپل بد بود! گیج می زد حالش ردیف نبود. اس ام اس زدم گفتم دست نشور از زندگی... گرد گذر عمر رو در چهره اش برای اولین بار دیدم بعد از این ماجرایی که براش پیش اومد.

پی نوشت سه) در اردیبهشت ماه ترخون زیاد بخورید. سبزی خوردن را حتما در وعده غذایی فصل بهار بگنجانید. بدن سیستم عجیبی در فصل بهار دارد باید به دادش رسید.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 22:48  توسط نفس عمیق  | 

دریا واسه کشتی های بی سرنشین جون نداره

عزیز بعد از مدتها به خانه ما آمده است. غنیمت بزرگی است برای این روزهای من، که کنارش بنشینم و همه چیز را فراموش کنم. از سعادت هایم هست که امسال حوالی روز مادر در خانه خود صاحب بودنش هستم. پارسال وقتی پاکت هدیه ام را به عزیز دادم با یک حالت عجیبی نگاهم کرد. جنس نگاه و رنگی که در پیرمرد و پیرزن های مومن دیده ام نگاه از جای دیگری بود انگار حتی اگر من هیچ درکی از آن نداشته باشم. عزیز طوری خیره نگاهم کرد که بند دلم پاره شد و احساس کردم آخرین باری است که فرصت هدیه دادن به عزیز را دارم. امروز بعد از اینکه هدیه عزیز را دادم بوسش کردم و توی چشماش نگاه کردم... توی اتاق نشسته بودم و داشتم کتاب می خوندم عزیز با جانمازش اومد و تشکر کرد و گفت زیاد زحمت کشیدی آقای خمینی گفت یک شاخه گل بدید تازه به مادرتون من مادربزرگت هستم. خبر نداره که یکی از عزیزترین موجودات زندگی ام است و بودنش برایم بودنی ست قیاس نشدنی...

پی نوشت: بابا رفته پیش مکانیک. مکانیک در حالی که چرخ های ماشین را چک می کرده پرسیده چرا مشکی تنت کردی؟ بابا گفته برادر زاده ام جوون بود مریض شد فوت کرد. مکانیک چرخ رو ول کرد دو زانو رو پاش نشست های های گریه کرد. نه عموم رو می شناخت نه پسرش رو. از این رفتارها که اگه تو فیلمی تعریفش کنی کسی باورش نمیشه! فکر کنم مکانیکه دل شکسته بوده!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 22:24  توسط نفس عمیق  | 

ای وای من...

آری های ای امیرمحمد طفل دیوانه درون دل من...

سر صبحی از پله برقی بلند بالای مترو فردوسی بالا می آیم و از دور نوای ساز دهنی مردی می آید که نوایش من را همیشه سحر می کند... چشمانم را می بندم و آرزو می کنم که این بلندترین پله برقی دنیا باشد و این ملودی بلندترین ملودی سازدهنی دنیا باشد. پشت پلکهایم روشن می شود و بلندترین پله برقی دنیا تمام می شود.

پی نوشت: عنوان تیتر برگرفته از آهنگی از شادمهر عقیلی که این روزها بر جانم خوش می نشیند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 0:17  توسط نفس عمیق  | 

بهار مبارک

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید ز تراب چون روم زیر تراب

گر بر سر خاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

پی نوشت: دیروز قسمت آخر وضعیت سفید پخش شد. امیر شیرین را غلتیده در خون در می یابد. امیر، خبر رفتن شهاب و سر امیر بر تیر چوبی، نوای سراج گلبرگ سرخ لاله ها بوی شهادت می دهد... و زمستان 62 فصیح...

+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 23:44  توسط نفس عمیق  | 

اسفند!

اسفند با نشاطی نیست. اسفندی در قامت اسفند ندارم. دارم نفس عمیق می کشم تا رد کنم... چشمم به جعبه ژل آنتی باکتریال فرش روی میز می افته چند هفته اس برای مامان خریدم اما هنوز به دستش نرسوندم. کاش آنتی باکتریال عشق داشتیم کاش آنتی باکتریال مغز داشتیم. کاش حالم خوب بود. عکس لیلای مهرجویی در قابی قرمز و مشکی روی صفحه دستکتاپم گذاشتم حالم به این در و بی پیکری و پیچیدگی لیلاست!

پی نوشت: زندگی مان را چون خانه ای برای کسی می سازیم و هنگامی که می توانیم او را سرانجام به آنجا ببریم، نمی آید و اینطور زندانی جایی می شویم که تنها برای او بود. مارسل پروست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 22:29  توسط نفس عمیق  | 

روزی که رفت از یاد...

اشباح عصبانی ام کرد و متروپل غمگینم کرد. عمر هنرمندمان کوتاه است! باورم نمی شد که فیلم متروپل در این حد بد باشد! هر کی گفت بده گفتم برم ببینم خودم چی حس می کنم! برا من که با سینمای کیمیایی عاشق سینما شدم دیدن فیلم متروپل سخت گذشت.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 23:4  توسط نفس عمیق  | 

اگر مرگ داد است بیداد چیست؟

کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن

که روزگار طبیب است و عافیت بیمار

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد

من ابلهانه گریزم در آبگینه حسار

آرزو می کنم جایی مثل بهشت وجود داشته باشد. آرزو می کنم معنی نیست شدن پس از مرگ این نیست شدنی نباشد که ما داریم تجربه اش می کنیم. دست کم این جوری جایشان از این که ما فکر می کنیم بهتر باید باشد. حیف شد خیلی حیف شد که دنیا موجودی چون مهتاب را از دست داد. به ضرر دنیا تمام شد نبودن آدمی با این همه شور زیستن و شوق بودن. دوستی دارم که گفت کاش مردن یک شکل دیگر بود مثلا وقتی آدم ها می خواستند بمیرند چمدان می بستند و دیگر فقط می رفتند نه اینکه بمیرند فقط می رفتند این جوری دل آدم بیشتر قرار می گرفت. آرزوی صبر می کنم برای خانواده و دوستان مهتاب عزیز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 23:55  توسط نفس عمیق  | 

ای روح در به در به خدا می سپارمت!

خواب های رنگ به رنگ پر از مرگ خواب های من رو پر کرده است! پر از جزییات! خواب ها مربوط به آدمهای بی ربط زندگیم که شاید دو سال یکبار در مراسمی از دور ببینم و حتی سری هم برای سلام براشون تکون ندم! خواب های پر از خبرهای بد. از شدت استرسی که در خواب بهم وارد شده دست چپم کمی بی حسه!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 11:57  توسط نفس عمیق  | 

دردم از یار است و درمان نیز هم...

پی نوشت: جزوه زبان را ورق می زنم. انتهای انتهای جلسات گوشه برگه با خط بد نوشتم دردم از یار است و درمان نیز هم نه می دونم که کی گفت و چی شد که این تیکه حافظ باقی ماند روی کاغذ. ما هر لحظه را که می گذرانیم تکه ای از زندگی را در گوشه ای جای می گذاریم و بقیه اش را به دنبال می کشیم!!!

دردم از یار است و درمان نیز همدل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسنیار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ماعهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخنگفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصلبگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوستگفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهانبلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیاربلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق استو آصف ملک سلیمان نیز هم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 22:17  توسط نفس عمیق  | 

مطالب قدیمی‌تر