غم تاریخ

در زندگی ایرانی مفهومی به نام غم تاریخ وجود دارد. غم تاریخ هنگامی سر و کله اش پیدا می شود که چیزی شبیه روح تاریخ چنان زندگی انسان را تسخیر کند که فرصت عشق را سلب کند. غم تاریخ از آگاهی به تاریخ نشات می گیرد. غم تاریخ در از دست دادن ها معنا می یابد غم تاریخ در حسرت ها فرصت جولان دادن پیدا می کند غم تاریخ هنگام بی اختیاری وجود آدم را فرا می گیرد غم تاریخ در حکم ها می آید غم تاریخ بوی تبعید ابدی می دهد... غم تاریخ همه جا سراغ آدم می آید هنگام تماشای سریال هنگام ایستادن پشت چراغ قرمز هنگام فکر نکردن! غم تاریخ در مکث های نامجو زنده می شود و فریاد می زند...

دیگر عشق هم نمی داند که من از فروغ نگاه تو برخاستم...

سیمین دانشور با کتاب جزیره سرگردانی و ساربان سرگردانی در دوره­ای تاثیر و حس خاصی را در روح من از خود به جای گذاشت و از جنس تجربه هایی که باید در زمان خودش اتفاق می افتاد و در زمان خود اتفاق افتاد و نیازی به گفتنش نیست. صحنه ای را سیمین در این کتاب تصویر کرده است که مربوط به هفت روز پس از مرگ جلال است سیمین هفت روز پس از مرگ جلال در دانشگاه تهران برای تدریس حاضر می شود و در جواب به یکی از دانشجویانش کلامی را نقل می کند.

- «سیمین می گوید: در سالهای جوانی، قصه ای ترجمه کرده بودم. اسم نویسنده یادم نیست. ماحصل کلام یادم است که این بود: اگر تو در یک شب تاریک و سرد زمستانی، یک فانوس روشن زیر کتت، روی قلبت پنهان کرده باشی، نه از سرما می لرزی، نه از تاریکی می ترسی و نه از تنهایی می هراسی.»

همیشه در ذهنم هست نوری روی قلبت... چراغی روی قلبت....

- »زندگی عشق است، از آن کام بجوی. زندگی نبرد است، درگیرش شو.... شب، طلوع سحر را تجلیل می کند و به همان گونه مرگ، جاودانگی را. جهل»

روحش شاد و جاودان.

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم...

بعضی موقع ها و شاید بیشتر موقع ها حال آدم نه بد است نه خوب. خنثی است و بدی ماجرا در این نقطه است که این حالت خنثی از دل یک حال بد در آمده باشد. به نظرم اگر این حالت خنثی از دل حالت خوب حاصل شده باشد خیلی هم خوب است اما خنثی ایی منتج از حال بد، بوی نیستی خاصی را می دهد حالت خنثی برآمده از حال خوب هم ممکن است بوی نیستی دهد اما این نیستی با آن نیستی فرق دارد. انگار که مثل یک روح در حرکت هستی. در این هنگام انگار هیچ چیز مهم نیست. یک حس شیرین بی خیالی شبیه حس حاصل از قرص خواب آور اینکه چیزهایی که در حالت طبیعی روی مغزت هستند حالا اصلا مهم نیستند. حتی اگر توی مترو فروشنده با ساک بزرگش از روی سرت هم رد شود و کفش های تازه واکس خورده ات را لگدمال کند هم حتی نیم نگاهی به او نمی اندازی. حالت خطرناکی است. آدم به فراموش کاری و عدم تمرکز دچار می شود و حرکات از حالت عادی خود خارج می شوند. در این حالت خنثی به شکل کاملا زیر پوستی و غیر محسوس با فکر، خود را سخت تر از گذشته سلاخی می کنی و تا ناکجاهای وجود سرک می کشی. در این حالت خنثی از دست حماقت کسی رنج نمی کشی و به مثابه یک بز می شوی و کاملا بزسان رفتار می کنی و شب ساعت ها در سکوت و تنهایی خود از بزسانی روز گذشته خود گریه می کنی. خیلی چیزهایی مهم به نظر ابلهانه می آید و هیچ دست و پایی برایشان نمی زنی و چیزهای غیر مهم، مهم می شوند!

پی نوشت: هیچ وقت از زمزمه این بیت از غزل حافظ سیر نمی شوم: ما بی غمان مست دل از دست داده ایم...

سیاست نامه

«بزرجمهر را پرسیدند، سبب چه بود که پادشاهی آل ساسان بیران گشت و تو تدبیرگر آن پادشاه بودی و امروز ترا به رأی و تدبیر و خرد و دانش در همه جهان همتا نیست؟ گفت: سبب دو چیز، یکی آل ساسان بر کارهای بزرگ، کارداران خُرد و نادان گماشتند و دیگر آن که دانش را و اهل دانش را دشمن داشتندی، باید که مردان بزرگ و خردمند خریداری کنند و به کار دارند.» (سیاست نامه. خواجه نظام الملک)