در دلم آرزوی آمدنت می میرد

می خوام حرفهای گنده تر از دهنم بزنم و از رفتار جرات مند در برابر هستی حرف بزنم اما نرفته بر می گردم و در درون خودم مچاله میشم هی کجای کاری دختر! هنوز نفهمیدی...

دوست دارم عید بشه یه روز بپیچونم برم از توپخونه تا تجریش پیاده گز کنم و به هیچ چیز فکر نکنم و تو نقطه ای که به چیزی فکر کردم راه کج کنم برگردم خونه این روزها دوست دارم به هیچ چیز فکر نکنم به هیچ چیز هیچ چیز دوست دارم حتی به عید هم فکر نکنم حتی به تور مهمون بازی هم فکر نکنم و فقط عین یک بز زندگی کنم و رفتار کنم تا شاید دمای مغزم پایین بیاید. دمای مغزم بالا رفته است اما شاید هم مغزم یخ کرده است آخر شب گلاب بو کشیدم که مغزم گرم بشه که خواب بی فکر نصیب شود که حاصل نشد! ما را چه به خواب راحت و بی مزاحم!

وضعیت سفید را شبکه تماشا پخش می کند. امشب قسمت برق گرفتگی امیرمحمد بود. قسمتی که هزینه دلبری کردن و لیوان آب قند گرفتن از دست شیرین خانوم، برق گرفتگی بود.

بیا ساقی آن می که حال آورد...

عشق به پرواز پریدن از بلندی پرتاب شدگی حسی هست که در طول روز همراهم هست خاصه لحظه ای که بخوام ببرم و ببرم و ببرم و خلاص بشم از هر چیزی که خواستنی و نخواستنی و دوست داشتنی و نداشتنی هست. میل به خلاص شدن میلی است که از نظر من با جاودانگی همتراز است میل به خلاص شدن و رها بودن و شاید نبودن نمی دونم نبودن دقیقا چه جنسی داره.

مردم

یکبار محسن آزرم در وبلاگش مطلبی را از فریدون رهنما نقل کرد. از آنجایی که برام مهم هست دوست دارم اینجا تکرارش کنم:

امّا باید مردم را دوست داشت. باید پیشرفت‌شان را دوست داشت. باید خواست که بهتر ببینند، بهتر بشنوند، و بهتر امید داشته باشند. نباید احساساتِ آن‌ها را به بازی گرفت...

http://azarm.persianblog.ir/tag/%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%88%d9%86_%d8%b1%d9%87%d9%86%d9%85%d8%a7

صدا این صدا این که می آد...

لحظه ای صدای باریدن بارون به فضای اتاق غلبه پیدا کرد. نگاهم به سمت ساختمون ها رفت که تک تک تک چراغهاشون روشن می شد. ناخودآگاه یاد اول دبیرستان افتادم. جلسه آخر قبل از عید بود. سر کلاس نگارش کنار پنجره نشسته بودم و به بیرون نگاه می کردم و معلم ادبیات حرف می زد و از نقش کلمات و جاشون! یک دفعه بدون اینکه حواسم به کلاس باشه بلند گفتم: «چقدر هوا قشنگه» دست به چونه رو به پنجره لم داده بودم بی خیاله بی خیال این جمله رو گفتم یکباره با فریاد معلم سر جام میخکوب شدم که گفت پاشو از کلاس من برو بیرون! گفتم برای چی؟ گفت برا اینکه تو کلاس نیستی. گفتم من از کلاس بیرون نمی رم چون حرف بدی نزدم. تا آخر کلاس چشم غره های معلم رو تحمل کردم. این معلم ما مثلا خیلی آدم باسوادی بود چون تو اون سالها جزو معدود معلم های فوق لیسانسه بود! اما مهم نبود فریاد معلم ادبیات مهم نبود هوای بارن زده و درخت های خیس و آسمون ابرگرفته اسفند مهم بود.