1)      دسته جمعی تعطیلات تابستانی را بدرقه کردیم. بچه بودیم سه هفته می رفتیم می موندیم بعد که دبیرستانی شدیم که کلاس تابستونی می رفتیم کم شد دو هفته و یک هفته شد از وقتی هم که سر کار می رم پارسال شد چهار روز امسال شد سه روز! امروز هراس داشتم از گذر زمان همان هراسی که عزیز هست برای من گاهی و گاه سلب زیستن! شاید اصل زیستن است خدا را چه داری! توی این اتاق ها و راهروها که بزرگ شدیم و قد کشیدن و بزرگ شدن بچه های دایی و خاله هامون رو دیدیم و رفتن آدم بزرگا و... ببخشید میشه بگین راز این مکان چیه؟ همین تیکه همین کنج همین پنجره همین تاقچه همین پشت بوم همین دیوار همین درخت همین ایون همین کوه همین درخت همین کوچه همین در همین .... چه ماراست بس؟؟؟

2)      احساس می کنم یعنی از روزی که از پیشش اومدم احساس می کنم تحقیرم کرد تو این چند روز که سرم خالی بود و همش ولو بودم کف فضای خنک و آروم و بی استرس و مهربون عزیز و خاله ها و مامان بودم گاهی به ذهنم می رسید حرفهاش رو رد نمی کنم اما حس تحقیر به من داد. بی خیال چقدر این سه روز خوب بود. پر از رهایی ساختگی طبیعی! پر از پریدن های گاه به گاهی...

3)      ظهر داشتم از کلاس بر می گشتم تو اتوبوس یه باد خنک وزیدن گرفت و نور کم جون آفتاب تابیدن... عاشق نور کم جون پاییز و زمستونم.

پی نوشت: دستم به نوشتن نمی ره. کل شهریور 2 صفحه یادداشت نوشتم. دستم به نوشتن نمی ره.