یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

1)      وقتی گذشته رو دیدم شاید رو پرده دنبال بازیگر ایرونی خودمون می گشتم که اصغر ازش شاهکار ساخته باشه. باید یه بار دیگه برم بشینم گذشته رو بدون زیرنویس ببینم.

2)      عمه نشسته برای مامان و عزیز قصه اوشین رو تعریف می کنه بعد با عزیز از قدیم صحبت می کنند که آدم ها چقدر زحمت می کشیدند بعد آخر آخر سر هم با هم به این نتیجه می رسند که قدیم ها مردم زحمت زیاد می کشیدند سختی زیاد می دیدند اما حرص و جوش نداشتند مادر عزیز حتی نمی دونسته واژه اعصاب ندارم یعنی چی؟ عزیز گفت فکر می کردیم دنیا یعنی همین جایی که توش زندگی می کنیم.

3)      صبح تو آشپزخونه داشتم آبگوشت بار می گذاشتم که صدای علیرضا قربانی وضعیت سفیدی به گوشم خورد شبکه نمایش کلیپ وضعیت سفید رو نشان داد و دلم رو ببرد در حال و هوای امیرمحمدی اش!

4)      از صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم گردنم درد می کنه و با خودم درگیرم بعد هی تو ذهنم فشار اوردم حس می کردم این درگیری از تو خواب با من هست که الان هم سایه من شده ولم نمی کنه یادم اومد که تو خواب مدام با این خبر که علی مطهری گزینه وزارت ارشاد هست کلنجار می رفتم و نمی تونستم کنار بیام بعد یه نفر رو هی داشتم متقاعد می کردم و حرفهای مانی حقیقی درباره مدیر فرهنگی که تو یه ستون روزنامه اعتماد سه شنبه پیش نوشته بود رو بهش می گفتم. هی تاکید می کردم که مدیر فرهنگی خودش باید اهل فرهنگ باشه لزوما شاعر و موزیسین نباشه اما مخاطبشون باشه این فضا براش اهمیت داشته باشه و بالطبع بتونه مخاطب های این فضا رو درک کنه خلاصه اینکه یک مشت حرف رو از اول تا آخر دوره می کردم و طرف مسئول تصمیم گیرنده که مجهول الاسم بود اصلا تو مخش نمی رفت و صبح جمعه ای من رو کلافه کرد!

5)      بعضی وقتها آدم تو اینترنت یه حس بی کسی سنگینی بهش دست می ده وقتی هی می گردی و هیچ چیز حاصل نمی شود! بعد ترجیح می دی کلا همه صفحه ها رو ببندی و بری یه گوشه بگیری بشینی و فکر کنی!

6)      با تو به خرابات اگر گویم راز/  به زانکه به محراب کنم بی تو نماز

7)      جمعه باشه کارت مونده باشه تازه کنج خلوت باشه چاووشی باشه بغض هم باشه اصلا چی بهتر از این باشه! از اون نقطه هاست که می فهمی که خلوت ساختی خلوت...

سلامتی آزادی سلامتی زندونی های بی ملاقاتی...

کاش جوابش رو می دادم شاد و خندون رفتم اما سعی کردم حد شادی نگه دارم! جوابش رو ندادم هر چی دلش می خواست می گفت و من هم به روی خودم نمی آوردم از عصر دیدم شادی از سرم پرید و جاش رو یک خیال دلهره آور گرفت به زور خودم رو رسوندم خونه. خونه بهترم کرد داشتم ظرف می شستم به خودم اومدم که من این حرفها رو شنیدم و دم نزدم یه لحظه از خودم متنفر شدم که چقدر سکوت کردم مقابلش چقدر کوتاه اومدم و هیچی نگفتم دوست دارم برم صاف تو چشماش نگاه کنم بگم که تو مرام شما چیزی هست به اسم تقوای کلام! اگه نداریش باید تو تمام چیزهایی که مدعیش هستی شک کنم!

پی نوشت: امشب بعد از صبوری کردن ها امشب شد...

صبوریم کمه بی قراریم زیاده

همیشه فکر می کردم که دلداری دادن و همدردی کردن با یک انسان همیشه از طریق دیگری بیشتر ممکن است و تاثیر دارد با گستره زندگی و کوچک شدن و دور شدن این خود آدم است که باید به خودش دلداری دهد و با خودش همدردی کند. برای توضیح بیشتر اینکه مثلا اگر می ترسی هیجان ترس به کار افتاده نباید با عقل بهش پاسخ بدی باید دلداریش بدی باید بهش حق بدی نباید جلوش قد علم کنی و بگی نه عزیزم نه عزیزم نه عزیزم باید به خودت بگی آره عزیزم آره عزیزم... اگه بخوای با عقل سر به سر هیجان بگذاری که بحران بزرگتری مواجه می شوی

پی نوشت یک: وقتی با خودت گیر هستی سوال داری می نویسی رها می شی یه بخشی از وجودت به واسطه نوشتن نجات پیدا می کنه کمی حس نجات و رهایی دارم