به یاد یاری خوشا قطره اشکی

از صبح آهنگ ساربان محسن نامجو تو دهن و گوش و روحم افتاده.

ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
در بستنِ پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان، بر پا بود
این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
تمامی دینم، به دنیای فانی
شراره عشقی، که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی خوانی
ازاین غم چو حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

اولین بار وسط پارک طالقانی بود که سحر این آهنگ شدم چند ماه بکوب گوش می دادمش و به یکباره کنار گذاشتمش قلبم نمی کشیدش حالم رو خراب می کرد. امروز دوباره این آهنگ برایم برگشت.

پی نوشت یک) چرا زمان روی تصورات ما رو خط خطی می کنه نمی گذاره با ساده لوحی زندگی خودمون رو بگذرونیم... فعل گذراندن را که در نظر دارید! رسماً تو دام هستیم!

پی نوشت دو) هر چی از نگرانی هام گفتم گفت که نگرانی هات از وهم و خیالی می آد نگرانیت خیالیه اما لامصب یه دردی و ردی تو واقعیت هست که ازش این نگرانی خیالی ساخته می شه! این رد و درد رو چه کنم؟ احتمالا می گه نبینش!

در گذر... مچاله شو...

پس پریروز

یک) بار دیگر شهری که دوست نمی داشتم. قصه من با این شهر این بود که من دوستش نمی داشتم و ندارم اما نکته این است گویا این شهر من را دوست دارد چرا که شروع نقطه جرات تغییر در من کلید زده شد و من ترسان ترسان پا بر روی زمین خودم گذاشتم و سعی کردم که نترسم!

دیروز

یک) صبح بابا بیدارم می کنه بابا امروز پنج شنبه اس تعطیله! تا نزدیکای ده خودم را به خواب می زنم. بهترین چیز برای این لحظه فقط یادداشت های کامو هست دستم و دراز می کنم بر می دارمش توی جام شروع به خوندن می کنم این وضعیت رو تا ساعت دوازده ادامه دادم همین که جلوتر می آم کم کم دلم باز میشه چه قطع خوبی داره این کتاب توی مترو و اتوبوس راحت می خونمش و توی دستم جا میشه یه هندی بوک خوبه و به درد حال و هوای خیابون آدم می خوره. به درد حال و هوای نیمه هوشیار صبح تعطیل آدم هم می خوره

سه) داریم سر فیلم مزخرف مادرانه حرف می زنیم وسط حرف یه دفعه یاد دیالوگ فروتن تو محاکمه در خیابان افتادم.  گفت: زنی که من و ول کرد به خاطر پول برا قلب توهم هیچ گهی نمی خوره

چهار) شاید حالم خراب شد چون یه لحظه ناخودآگاه به این رسیدم که چرا هیچ چیزحال من رو خوب نمی کنه! چرا من انتظار دارم که همیشه باید چیزی باشه که حال من رو خوش کنه اما نه تو لحظه ای که تو نیاز داری حالت خوب باشه باید خوب باشه

امروز

یک) فرزندان دردهای پدران و مادران خود را با خود حمل می کنند! چه بسا دردهای پدران و مادران تاریخ خود را حمل می کنند! چه بسا ما حامل دردهای تاریخ مان باشیم همچون حسین میرزا! دردهای ما ما را به هم نزدیک می کند.

دو) دوست دارم عکاسی کنم و انسان سوژه را از نگاه وسایل بی جان بنگرم در قاب

سه) برگزاری بزرگداشت «مسعود کیمیایی»: موسسه فیلمسازی «موج نو پگاه» با همکاری «سینماتک موزه هنرهای معاصر» بزرگداشت «مسعود کیمیایی» را برگزار می‌کند. برنامه این مراسم به این شرح است: هفته فیلم، مروری بر آثار پنج دهه مسعود کیمیایی به‌همراه نقد و بررسی که از 26 تا 31 مردادماه از ساعت 17 الی 20 برگزار می‌شود. علاقه‌مندان می‌توانند در تاریخ یادشده به نشانی خیابان کارگرشمالی، جنب پارک‌لاله، موزه هنرهای معاصر، سینماتک مراجعه کنند. 

می خوام اینجا با تو باشم

یک) شب تولدم نشستم فیلم پیش از غروب دیدم...

دو) گذر عمر را دوست دارم اما روز تولد برام دلهره آوره از چند روز شاید چند ماه  قبل نسبت به روز تولدم احساس هراس دارم دوست دارم ازش بپرم اما روز عزیزیه برام دوست دارم خودم رو تو این روز برا خودم لوس کنم برم آرایشگاه برم شهر کتاب برم بستنی بخورم.

سه) صبح با اس ام اس تبریک آزمایشگاه بابک از خواب بیدار می شم! اس ام اس ها از راه می رسن بانک تجارت، بانک پاسارگارد، وایمکس ایرانسل، روابط عمومی شبکه این نشانه زندگی مدرن هست دیگه اگه یه روز از تنهایی بمیری هم چهار تا نهاد قانونی هستند که به تو یادآوری کنند که عزیزم تولدت مبارک!

چهار) امروز تولدم بود از معدود روزهای تولدم بود که کمتر به خودم گیر دادم و سعی می کردم که رهای رهای رها باشم و خودم رو بیشتر دوست داشته باشم و ناز کش خودم باشم و دل به دل خودم بدم و نگذارم گردی از دلتنگی بهش بشینه. گزارش این کاری که دستم بود کش پیدا کرده حوصله جمع بندی گزارشم رو ندارم سرم رو روی میز می گذارم چشمام رو می بندم اما حوصله گزارش نوشتن در من حلول نمی کنه! به خودم قول می دم که فردا صبح زود بیام کارش رو تموم کنم و تحویل بدم. هوس پرسه زدن توی این شهر داغ رو دارم. نزدیکای چهار بیرون می زنم و دو تا ایستگاه بعد از بی آر تی پیاده می شم و می رم شهر کتاب برای خودم کتاب سخن عاشق بارت رو کادوی تولد می خرم بعد هم می رم آرایشگاه که به خودم بگم که عزیزم فکر نکن من به فکرت نیستم خیلی مهم هست که برام که تو به این هستی پای گذاشتی! چون اگه پا نذاشته بودی الان نبودی.

پنج) جسی: البته من خودم از پیر شدن خوشم میاد. زندگی خیلی آنی تر میشه، بیشتر میتونی درکش کنی

شش) سلین:ما بعد از سن بیست سالگی دیگه سیناپس های عصبی رو بازتولید نمی کنیم، به خاطر همین از همون موقع تو سرازیری عمر می افتیم

هفت) چشم در چشم زندگی...

هشت) آخر شبی مامان نشسته قرآن می خونه. نمی رم توی اتاق در رو ببندم همین جا نزدیک مامان نشستم دارم یه دل سیر چاووشی گوش می دم. یه دل سیر دارم چاووشی گوش می دم. این اتفاق هم در مورد چاووشی صادق است که می تونم یه روز وسط خیابون یادم بره که قرار بود کجا برم بیام کنج خونه بشینم و یه دل سیر چاووشی گوش بدم.

نه) تولد مسعود کیمیایی مبارک. هیچ دعایی براش بهتر از دعای خودش نیست که تو یادداشت هفته پیشش در روزنامه شرق برای شاملو نوشت. خدایا، تنمو از چاقوی کند و زنگ‌زده، چاقوکشِ نابلد، حفظ بفرما.

ده) چقدر نوشتن از چیزهایی که دوستشون داری سخته همه چیز رو می گی تهش اون چیزی که باید بگی و نمی گی...