داری زندگی خودت رو می کنی. داری به همه چیز در کنار هم عادت می کنی. داری فیلترینگ ذهنت رو قوی می کنی تا هر چیزی رو مخت نرود انگار اگر این حساسیت بالا باشد شاید مخت روزی بسوزد. برای اینکه روی موتورت فشار نیاد یه درجه ای فعلا همه چیز را سهل می گیری. در همین حین که داری زندگی می کنی و سعی می کنی حواست رو جمع کنی سعی می کنی رو دور باشی. چهار چیز رو که باهاشون حال می کنی رو هم برا خودت سفت و سخت نگه داری. یکدفعه صبح از خواب بیدار می شی می شنوی... خبر... به تو ربط داره... از اون واقعیت ها که همیشه ازش فراری بودی از اون واقعیت ها که نود و نه درصدش به تو ربط نداشت و یا حدالاقل دوست نداشتی ربط داشته باشد. از آن که... به تو مربوط است... یک پرونده ای باز می شود تا تو سعی کنی خونسرد باشی تا... تو مثلا منطقی با قضیه رفتار کنی و آنطور که می خواهی همه چیز را تمام کنی.
دیروز همکارم ساعت دو تلویزیون را روشن کرد و زد کانال سه پناهیان صحبت می کرد. همکارم گفت: «اینجاش رو گوش کن ببین چی می گه.» سرم رو از روی متن بلند کردم و به صفحه تلویزیون چشم دوختم در مورد سوال پرسیدن و غرض در سوال این جور چیزها صحبت می کرد وگفت: «وقتی به چیزی علاقه داری اون چیز رو که بهش علاقه داری نمی تونی بدیهاش رو ببینی و اون چیزی رو که بهش علاقه نداری خوبیهاش رو نمی بینی...» حرفش شاید درست بود اما نتیجه ای که من از این حرف می گرفتم با نتیجه ای که او از این بحث می گرفت با هم فرق داشت. آخه همین جور است اگه بهترین هم باشد اما پای احساس بلنگد که همه چیز به فناست. گاهی احساس می کنم عقل و احساس به هم خیلی مربوطند ما فکر می کنیم نامربوطند عیار عقل و احساس هر فردی با فرد دیگر فرق دارد و نسبتی میان عقل و احساس یک فرد است. یعنی اینکه همه چیز به لحاظ عقلی کامل باشد و احساس وجود نداشته باشد به نظرم جای عقلانی مسئله مشکل دارد خیلی پیچیده است.
صبح وقتی رفتم سوپر دختر به همراه پسر جلوتر از من ایستاده بودند. کم سن و سال. حدودا پسر بیست ساله و دختر هفده ساله دختر به بسته های بیسکویت مادر نگاه کرد گفت: «بیسکویت مادر بخریم؟» پسر گفت: «نمی دونم خب بخریم.» دختر گفت: «من بیسکویت مادر دوست دارم اما به نظرت بیسکویت مادر ضایع نیست؟» پسر گفت: «ضایع نیست.» بعد من صداشون رو نشنیدم. خرید کردم در حین اینکه کیف پولم را از کیفم در آوردم پسر گفت: «آقا دو تا کیت کت بدید با دو تا بیسکویت مادر» دختر گفت: «یک بیسکویت مادر بسه» نگاه پسر شبیه نگاه پسرهای پانزده ساله بود یه جور عجیبی بودند خاص بودند انگار اولین بار بود که با هم چیزی می خریدند یه طوری خوب بودند خیلی یاد اتی و جهان بوتیک افتادم.