دوستم چرا تو مُردی؟

بعضی وقتها در اوج کارهای سخت و سنگین و پیچیده تصاویری در ذهن نقش می بندد که به معنی واقعی ذهن قفل می کند. در حال خواندن هستم سودمندی و خودآگاهی در مقابل هم قرار دارند و برای بار نمی دانم چندم می خوانم که چیزی از قلم نیفتد از صندلی سر می خورم تا سرم را تکیه به صندلی زنم و متن را مقابل چشمانم قرار داده ام همه چیز قطع می شود و تصویر دوستم در مقابل چشمانم نقش می بندد بغض می کنم چرا مُردی دوستم؟ چقدر آدم مزخرفی شده ام. بغضم سنگین تر می شود. نزدیک چهار سال می گذرد و من خیلی از وقتها به یاد رفتنت نیستم اما در این بعدازظهر زمستانی تو تصویر تو، تو را برای من زنده کرد. اما دوستم...

اکسیژن

در میدان انقلاب از تاکسی پیاده می شوم. احساس می کنم در پاهایم اکسیژن نیست. قدم برداشتن سخت است. حالم خوب است اما پاهایم توان رفتن ندارد. برای لحظه ای احساس می کنم که جسمم از خودم عقب مانده است. «اکسیژن خیلی چیز مهمیه! فکر کن!» اگر احساس کنی، نیست مثل ساعت شنی احساس فروریختن می کنی حتی اگر حالت خوب باشد.

پی نوشت: این عکس اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد میدان انقلاب است.

فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ

 گفت: «تا حالا چنین احساسی بهت دست داده که به هر چیزی تکیه دادی سسته؟»

دوباره گفت: «تا حالا این حس بهت دست داده که زیر پات خالی شده؟ وسط خیابون؟ تو ترافیک؟ انگار همه چیز تمام شده... این قدر که دوست داری کف زمین میون انبوه جمعیت روی زمین بشینی زانو بزنی و سرت رو توی دستات قایم کنی و بزنی زیر گریه؟»

پی نوشت: سالومون در تفسیر نگاه هگل درباره ترور: «ترور، روح رهاشده بود در حالی که خودش را به طور مطلق و بدون  در نظر گرفتن هزینه و ارزشش اثبات می کرد.» جان کلام...

شب های روشن

با صد هزار مردم تنهایی

بی صد هزار مردم تنهایی

دلم برای شب های روشن تنگ شد.

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

داری زندگی خودت رو می کنی. داری به همه چیز در کنار هم عادت می کنی. داری فیلترینگ ذهنت رو قوی می کنی تا هر چیزی رو مخت نرود انگار اگر این حساسیت بالا باشد شاید مخت روزی بسوزد. برای اینکه روی موتورت فشار نیاد یه درجه ای فعلا همه چیز را سهل می گیری. در همین حین که داری زندگی می کنی و سعی می کنی حواست رو جمع کنی سعی می کنی رو دور باشی. چهار چیز رو که باهاشون حال می کنی رو هم برا خودت سفت و سخت نگه داری. یکدفعه صبح از خواب بیدار می شی می شنوی... خبر... به تو ربط داره... از اون واقعیت ها که همیشه ازش فراری بودی از اون واقعیت ها که نود و نه درصدش به تو ربط نداشت و یا حدالاقل دوست نداشتی ربط داشته باشد. از آن که... به تو مربوط است... یک پرونده ای باز می شود تا تو سعی کنی خونسرد باشی تا... تو مثلا منطقی با قضیه رفتار کنی و آنطور که می خواهی همه چیز را تمام کنی.

دیروز همکارم ساعت دو تلویزیون را روشن کرد و زد کانال سه پناهیان صحبت می کرد. همکارم گفت: «اینجاش رو گوش کن ببین چی می گه.» سرم رو از روی متن بلند کردم و به صفحه تلویزیون چشم دوختم در مورد سوال پرسیدن و غرض در سوال این جور چیزها صحبت می کرد وگفت: «وقتی به چیزی علاقه داری اون چیز رو  که بهش علاقه داری نمی تونی بدیهاش رو ببینی و اون چیزی رو که بهش علاقه نداری خوبیهاش رو نمی بینی...» حرفش شاید درست بود اما نتیجه ای که من از این حرف می گرفتم با نتیجه ای که او از این بحث می گرفت با هم فرق داشت. آخه همین جور است اگه بهترین هم باشد اما پای احساس بلنگد که همه چیز به فناست. گاهی احساس می کنم عقل و احساس به هم خیلی مربوطند ما فکر  می کنیم نامربوطند عیار عقل و احساس هر فردی با فرد دیگر فرق دارد و نسبتی میان عقل و احساس یک فرد است. یعنی اینکه همه چیز به لحاظ عقلی کامل باشد و احساس وجود نداشته باشد به نظرم جای عقلانی مسئله مشکل دارد خیلی پیچیده است.

صبح وقتی رفتم سوپر دختر به همراه پسر جلوتر از من ایستاده بودند. کم سن و سال. حدودا پسر بیست ساله و دختر هفده ساله دختر به بسته های بیسکویت مادر نگاه کرد گفت: «بیسکویت مادر بخریم؟» پسر گفت: «نمی دونم خب بخریم.» دختر گفت: «من بیسکویت مادر دوست دارم اما به نظرت بیسکویت مادر ضایع نیست؟» پسر گفت: «ضایع نیست.» بعد من صداشون رو نشنیدم. خرید کردم در حین اینکه کیف پولم را از کیفم در آوردم پسر گفت: «آقا دو تا کیت کت بدید با دو تا بیسکویت مادر» دختر گفت: «یک بیسکویت مادر بسه» نگاه پسر شبیه نگاه پسرهای پانزده ساله بود یه جور عجیبی بودند خاص بودند انگار اولین بار بود که با هم چیزی می خریدند یه طوری خوب بودند خیلی یاد اتی و جهان بوتیک افتادم.

جاده باران دیده

کاش هیچ وقت جاده تمام نمی شد. در هوای گرم ماشین به صندلی لم داده ام و سرم را به پنجره تکیه زده ام از شیشه های باران خورده به جاده نگاه می کنم قله دماوند از جاده پیداست از جنوبی ترین جاده شهرهم قله دماوند در شمال شرقی دیده می شود. هیچ وقت به قله نمی رسم و فقط قله را نگاه می کنم. گهگاهی با یلدا حرف می زنم و دوباره فضا سکوت زده می شود. جاده باران دیده! باید در حد مرگ خسته باشم تا در ماشین خواب به چشمانم بیاید دوست ندارم جاده را از دست بدهم حتی جاده ای که هزاران بار از آن گذر کرده ام. کاش هیچ جاده ای منتهی به عوارضی نبود.

ای کاش که جای آرمیدن بودی...

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بر دمیدن بودی