کاش هیچ وقت جاده تمام نمی شد. در هوای گرم ماشین به صندلی لم داده ام و سرم را به پنجره تکیه زده ام از شیشه های باران خورده به جاده نگاه می کنم قله دماوند از جاده پیداست از جنوبی ترین جاده شهرهم قله دماوند در شمال شرقی دیده می شود. هیچ وقت به قله نمی رسم و فقط قله را نگاه می کنم. گهگاهی با یلدا حرف می زنم و دوباره فضا سکوت زده می شود. جاده باران دیده! باید در حد مرگ خسته باشم تا در ماشین خواب به چشمانم بیاید دوست ندارم جاده را از دست بدهم حتی جاده ای که هزاران بار از آن گذر کرده ام. کاش هیچ جاده ای منتهی به عوارضی نبود.